تبليغاتX
هنوز شاعر چشم های توام...
 
(پنجشنبه های دلتنگی)
 
 

سارا به شعرهای من عادت نکرده است

او با هوای شهر رفاقت نکرده است

در روزگار کثرت رنگ و مد و لباس

با دختران شهر رقابت نکرده است

سارا دلش به پاکی آیینه است و آب

هرگز به هیچ چیز حسادت نکرده است

با آن که رفته است به تهران پی دلش

هر چند ساده است حماقت نکرده است

پس لکه های روشن خون روی دامنش...!

نه! غیر ممکن است! خیانت نکرده است

مجرم شما! نه! او فقط یک همکلاسی است

حتی به شعرهای من عادت نکرده است

***

تفهیم اتهام! کتک! رای دادگاه:

این مرد شاعر است جنایت نکرده است

  نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط امید سوماری  | 

 

 قرار بود بیایی

دو پنجشنبه دیگر

حوالی دکه روزنامه فروشی

میدان فلسطین...

آمده ای!

روزنامه ها و ستون تسلیت

عصر

باران

و نوشته های روزنامه

که خیس می شوند

...

دیگر

مزاحم پنجشنبه هایت نمی شوم

به خودت سلام مرا برسان

 

  نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط امید سوماری  | 
 

هی!

شما را جایی ندیده ام خانم؟

آخر شما بوی نان های برشته مادرم را می دهید

این جا خیابان انقلاب است

و من هر روز

از مسافرانی

که بوی دلتنگی های مادرم را می دهند

بارها و بارها

نشانی ام را می پرسم

... بگو!

بگو!

شما را جایی ندیده ام؟!

  نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 3:12 بعد از ظهر  توسط امید سوماری  | 

...چندمین نامه است

که برایت می‌نویسم

و به دستت نمی‌رسد

نشانی‌ات را که می‌داند

جز ابرهای سرگردان که خیس‌ات می‌کنند

جز بادهای جنوب

که عطر گلهای پیراهنت را می‌پراکنند

جز انارهایی که در هفت‌سالگی

در دامن کوچکت می‌ریختی!

و جز من

که هنوز در چین گلهای روسری‌ات

گم شده‌ام

ای کاش آنکه این روزها گم می‌شد

من بودم سارا!

نه تو.

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط امید سوماری  | 

حالا

هی بنشین و روزنامه ورق بزن

و تندوتند

خاکستر سیگارت را

در گلدان شیشه ای مادر بزرگ بتکان

نمی دانم فکری برای شبهای پیش رو داری؟

....

می روم چایی ات را عوض کنم.

  نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط امید سوماری  | 

روزهایت را با من

قسمت می کنی

تاشبهارا به یادت بنویسم

 

باد دست نوشته هایت را

ورق می زند

وستاره ها

درچراغانی چشمانت

شب های شعر برپا می کنند

 

بگو!

بگو!

بارویاهایم چه می کنی؟



 

 

 

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط امید سوماری  | 
مرا می شناسی خواهرم؟

من شعرهایم را وقتی برایت پست کردم

که سالها بود از یاد رفته بودم

اضطراب اولین دیدارمان را

به یاد می آوری؟

پس از گذشت سالها

از مرور آن خاطرات هنوز آینه ها

سرخی صورتم را می فهمند

 .................

 وحالا بزرگ شده ام

می بینی!

بزرگ شده ام وهنوز

طعم اولین نامه کودکانه را

که برایت نوشتم

از یاد نبرده ام

خواهرم!

مرا به یاد بیاور

بگذار لااقل

زمستان شعرهایم را سپری کنم.

  نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط امید سوماری  | 

سارا من هنوز کودکم نه!

می آیی همبازی ام شوی؟!

من دلم برای دست های مادر بزرگ

تنگ شده است.

می ترسم سارا!

این جا همه دروغ می گویند

دیروز شناسنامه ام را سوزاندم

تا کسی نفهمد

چند سالگی ام را پشت سر می گذارم.

سارا!این روزها من باید کار کنم

وهر ماه اجاره خانه بپردازم

شهریه دانشگاه بدهم

وشبها با دست پر به خانه بروم

سارا!

بیا برگردیم لای همان کتاب های مدرسه

وباهم

شعر فرزندان ایران را

باصدای بلند بخوانیم

سارا!من هنوز مثل آنروزها

گریه نمی کنم

اما امروز خیلی دلم می خواهد

از صدای گاو عمو حسین

بترسم وگریه کنم

سارا!

شناسنامه ام دروغ می گوید

من بزرگ نشده ام

  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط امید سوماری  | 
چقدر دنبال پروانه ها می دوی ؟!

بس کن سارا!

خودت را که هیچ

مرا نیز از پا می اندازی خواهرم!

آخر من دیگر نمی توانم

پابه پای هفت سالگی تو

راه خانه تا مدرسه را یک نفس بدوم

..... امروز از تو

تنها خاطره ای جاری است

و از من عصایی

که راه خانه ام را

گم نکنم.

  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط امید سوماری  | 

این راه ها را

به خاطر تو آمده ام

سارا!

برایم چند خط

از انشای دبستانی ات می خوانی؟

ازمن

اگرچه سن وسالی گذشته است

اما ساراجان!

به خداهنوز آرزویم این است که:

کاش بزرگ نمی شدم

سارای من!

دعاکن هیچ وقت

همرنگ آدم بزرگ ها نشوم

مرا

به خدایم بسپار.

 

  نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط امید سوماری  | 
 

 

گريه مي كني سارا؟!

برايت انار آورده ام

حالا جان من و

جان اين همه خاطره

بس كن

من قول مي دهم هر روز

قبل از غروب آفتاب

در ميانه راه مدرسه

همسفرت شوم

 

 

سارا!

براي دلتنگي هايم

برگي از

كتاب سال دوم دبستان بياور

مي ترسم

طعم كودكي ام را

از ياد برده باشم

 

  نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 1:13 بعد از ظهر  توسط امید سوماری  | 
دست های تو

همرنگ شعرهای منند

سارا!

اگرچه سیاهند

اگرچه تاریکند

این جا ترمینال آزادی است

ومن هر روز

از مسافرانی

که با بقچه وگلونی*

به شهر می آیند

نشانی ات را می پرسم

برایم نامه ای بفرست

سارا!

دلتنگم.

*نوعی روسری که زنان کرد به سر می بندند

 

  نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 12:44 بعد از ظهر  توسط امید سوماری  | 
چشمانت را ببند

و تا صد بشمار

حالا برگرد

ببین می توانی پیدایم کنی!

سارای من!

نه حالا  

و نه هیچ وقت دیگر پیدایم نخواهی کرد 

بیهوده به دنبال من

دامن گل گلی ات را

بر سر خارهای کوهستان

نکش

من برای همیشه

در دنیای آدم بزرگ ها

گم شده ام

  نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط امید سوماری  | 

 

یادت هست سارا

   قلک های مان را که می شکستیم

    جیب های مان

پرمی شد از صدای سکه های دو ریالی

و دهان مان تا مدت ها 

 طعم شکلات و آب نبات های چوبی می داد        

       چه با شکوه بود آن روزها سارا

 امروز اما نه قلکی هست

ونه سکه ای

      که طعم روزهای مان را

                  شکلاتی کند.

 

  نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 8:32 قبل از ظهر  توسط امید سوماری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM