بس کن.....
تو را به جان عزیزت قسم
بس کن...!!
شب از نیمه گذشته است
و من هنوز دارم
ادامه تکلیف های نا نوشته مان را می نویسم
اگر چه دیگر
این روزها "بابا" نان ندارد
و تو سهم انار هایت را
با کسی قسمت نمی کنی!
اگر چه دیگر همه تکلیف هایمان روشن است
و من باید فردا صبح
به جای دانه پاشیدن
برای گنجشک های ایوان خانه مان
از میله های اتوبوس خط ۱۳۵ آویزان شوم
و آنقدر با خودم حرف بزنم که....
راستی سارا!
این اندوه تلنبار شده بر روزگار من
حکایت از چیست؟







.jpg)
