تبليغاتX
هنوز شاعر چشم های توام...

بس کن.....

تو را به جان عزیزت قسم

بس کن...!!

شب از نیمه گذشته است

و من هنوز  دارم

ادامه تکلیف های نا نوشته مان را می نویسم

اگر چه دیگر

این روزها "بابا" نان ندارد

و تو سهم انار هایت را

با کسی قسمت نمی کنی!

اگر چه دیگر همه تکلیف هایمان روشن است

و من باید فردا صبح

به جای دانه پاشیدن

برای گنجشک های ایوان خانه مان

از میله های اتوبوس خط ۱۳۵ آویزان شوم

و آنقدر با خودم حرف بزنم که....

راستی سارا!

این اندوه تلنبار شده بر روزگار من

حکایت از چیست؟

+ نوشته شده توسط امید سوماری در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 و ساعت 1:17 بعد از ظهر |

در را ببندید لطفا

مگر نمی بینید سردم است

و اجاق خاطره هایم کور!

پس چرا برای دلتنگی هایم کاری نمی کنید؟!

دیروز تمام خیابان ولی عصر را

قدم زدم

و همین امروز نیز

از پیچ شمیران

تا میدان آزادی را پیاده گریسته ام

گرسنه ام

وگنجشکها بر شانه های خسته ام

به خواب رفته اند

آی روز های بی سلام و خاطره رهایم کنید

رهایم کنید از تب تند غربت

رهایم کنید از صداهای مسموم

از این روزهای عبوس و بی لبخند

من از حجم ماشین و دود  و ترافیک خسته ام

دلم یک نیم شب مهتابی می خواهد

بی صدا و دود و دو رنگی

و جایی که بتوانم آنقدر با لهجه حرف بزنم

که طعم روزهای سادگی ام را به یاد بیاورم

..........

خیابان بر شانه هایم سنگینی می کند

توان ماندن ندارم

سارا!

دستهای مهربانت کو؟!

+ نوشته شده توسط امید سوماری در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:18 قبل از ظهر |

... چندمین نامه است

که برایت می نویسم

وبه دستت نمی رسد

نشانی ات را که می داند

جز ابرهای سرگردان که خیست می کنند

جز بادهای جنوب

که عطر گلهای پیراهنت را می پراکنند

جز انارهایی که در هفت سالگی

در دامن کوچکت می ریختی

و جز من که هنوز

در چین گلهای رو سری ات

گم شده ام

کاش کسی که این روزها گم می شد

من بودم سارا

نه تو......

+ نوشته شده توسط امید سوماری در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:9 بعد از ظهر |

شعری برای روز مبادا کنار می گذارم

تا آن زمان که بگویی:

دیگر دوستت ندارم

 ***

ببخش خواهرم!

این را

از سردی روزهای بی سرانجام

آموخته ام

+ نوشته شده توسط امید سوماری در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 12:10 بعد از ظهر |

 

آقا نگه دارید لطفا!

اشتباه سوار شده ام

وحالا باید چندین ایستگاه برگردم

بلیطم را پس می دهی آقا؟

در ابتدای خط

مادرم هنوز

چشم به راهم مانده است

نمی توانم پیاده برگردم آقا !

بلیطم را پس می دهی؟

 

 

+ نوشته شده توسط امید سوماری در سه شنبه هشتم بهمن 1387 و ساعت 4:3 بعد از ظهر |

... ودوباره من

تو

خیابان آزادی

وعابرانی که خیس از خاطره یک روز بارانی

به خانه می روند

ودرخت ها و گنجشکهایی

که بی تفاوت از کنارشان می گذریم

تا خاطره مان را

در تقویم های ذهنشان بنویسند

من مثل همیشه برای بدقولی های تو

شعر گفته ام

وتو مثل همیشه/ بهانه های قشنگ می آوری

آه که چقدر در این خیابان

الفبای آشنایی را دور زده ایم

وهنوز نمی دانیم

تا میدان انقلاب چند لبخند فاصله ست

...........

خیابان تمام می شود

وتو مثل همیشه

برای خداحافظی

فقط چند دقیقه فرصت داری

و....

ودوباره من/ تنهایی

ادامه این خیابان

و مرور حرفهای تو

که با خنده می گویی:

کردها هم عاشق می شوند؟

ومن که مثل همیشه

جوابی برای سوالت ندارم................

+ نوشته شده توسط امید سوماری در یکشنبه ششم بهمن 1387 و ساعت 9:59 قبل از ظهر |

سارا ۴

شما را جایی ندیده ام خانم؟

اخر شما بوی نان های برشته مادرم را می دهید

این جا خیابان انقلاب است

و من هر روز

از مسافرانی

که بوی دلتنگی های مادرم را می دهند

بارها و بارها

نشانی ام را می پرسم

...بگو!

بگو!

شما را جایی ندیده ام...!

+ نوشته شده توسط امید سوماری در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 10:27 قبل از ظهر |
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات /

بخواست جام می وگفت راز پوشیدن

+ نوشته شده توسط امید سوماری در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 و ساعت 1:1 بعد از ظهر |

یعنی که کسی غیر تو دارم به خدا نه!

جز تو به کسی دل بسپارم به خدا نه!

وقتی تو نباشی و نخندی غزل من!

گل می دهد این باغ و بهارم به خدا نه!

ان خاطره خوب زمستانی مان را

از یاد برم یکه سوارم به خدا نه!

ای خوبترینم! تو نباشی وسرم را!

بر بالشی اسوده گذارم به خدا نه!

چشم تو مرا شاعر و بی حوصله کرده ست

نه اینکه تو را دوست ندارم به خدا نه!

+ نوشته شده توسط امید سوماری در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت 11:37 قبل از ظهر |
سلام دوستان ازبرگ گل عزیزتر

پس ازدوسال تصمیم گرفته ام به دلم که خانه همه شماست سر بزنم. از این پس زلفم را با شما گره خواهم زد وبا شما تا اخردنیا خواهم بود  دوستتان خواهم داشت همیشه و هر جا.

+ نوشته شده توسط امید سوماری در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 12:5 بعد از ظهر |
 

سارا به شعرهای من عادت نکرده است

او با هوای شهر رفاقت نکرده است

در روزگار کثرت رنگ و مد و لباس

با دختران شهر رقابت نکرده است

سارا دلش به پاکی آیینه است و آب

هرگز به هیچ چیز حسادت نکرده است

با آن که رفته است به تهران پی دلش

هر چند ساده است حماقت نکرده است

پس لکه های روشن خون روی دامنش...!

نه! غیر ممکن است! خیانت نکرده است

مجرم شما! نه! او فقط یک همکلاسی است

حتی به شعرهای من عادت نکرده است

***

تفهیم اتهام! کتک! رای دادگاه:

این مرد شاعر است جنایت نکرده است

+ نوشته شده توسط امید سوماری در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 9:12 قبل از ظهر |

 

 قرار بود بیایی

دو پنجشنبه دیگر

حوالی دکه روزنامه فروشی

میدان فلسطین...

آمده ای!

روزنامه ها و ستون تسلیت

عصر

باران

و نوشته های روزنامه

که خیس می شوند

...

دیگر

مزاحم پنجشنبه هایت نمی شوم

به خودت سلام مرا برسان

 

+ نوشته شده توسط امید سوماری در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 3:40 بعد از ظهر |
 

هی!

شما را جایی ندیده ام خانم؟

آخر شما بوی نان های برشته مادرم را می دهید

این جا خیابان انقلاب است

و من هر روز

از مسافرانی

که بوی دلتنگی های مادرم را می دهند

بارها و بارها

نشانی ام را می پرسم

... بگو!

بگو!

شما را جایی ندیده ام؟!

+ نوشته شده توسط امید سوماری در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 3:12 بعد از ظهر |

...چندمین نامه است

که برایت می‌نویسم

و به دستت نمی‌رسد

نشانی‌ات را که می‌داند

جز ابرهای سرگردان که خیس‌ات می‌کنند

جز بادهای جنوب

که عطر گلهای پیراهنت را می‌پراکنند

جز انارهایی که در هفت‌سالگی

در دامن کوچکت می‌ریختی!

و جز من

که هنوز در چین گلهای روسری‌ات

گم شده‌ام

ای کاش آنکه این روزها گم می‌شد

من بودم سارا!

نه تو.

+ نوشته شده توسط امید سوماری در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 12:5 بعد از ظهر |

حالا

هی بنشین و روزنامه ورق بزن

و تندوتند

خاکستر سیگارت را

در گلدان شیشه ای مادر بزرگ بتکان

نمی دانم فکری برای شبهای پیش رو داری؟

....

می روم چایی ات را عوض کنم.

+ نوشته شده توسط امید سوماری در سه شنبه دوم خرداد 1385 و ساعت 2:28 بعد از ظهر |

روزهایت را با من

قسمت می کنی

تاشبهارا به یادت بنویسم

 

باد دست نوشته هایت را

ورق می زند

وستاره ها

درچراغانی چشمانت

شب های شعر برپا می کنند

 

بگو!

بگو!

بارویاهایم چه می کنی؟



 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط امید سوماری در سه شنبه دوم خرداد 1385 و ساعت 2:20 بعد از ظهر |
مرا می شناسی خواهرم؟

من شعرهایم را وقتی برایت پست کردم

که سالها بود از یاد رفته بودم

اضطراب اولین دیدارمان را

به یاد می آوری؟

پس از گذشت سالها

از مرور آن خاطرات هنوز آینه ها

سرخی صورتم را می فهمند

 .................

 وحالا بزرگ شده ام

می بینی!

بزرگ شده ام وهنوز

طعم اولین نامه کودکانه را

که برایت نوشتم

از یاد نبرده ام

خواهرم!

مرا به یاد بیاور

بگذار لااقل

زمستان شعرهایم را سپری کنم.

+ نوشته شده توسط امید سوماری در دوشنبه یکم خرداد 1385 و ساعت 12:19 بعد از ظهر |

سارا من هنوز کودکم نه!

می آیی همبازی ام شوی؟!

من دلم برای دست های مادر بزرگ

تنگ شده است.

می ترسم سارا!

این جا همه دروغ می گویند

دیروز شناسنامه ام را سوزاندم

تا کسی نفهمد

چند سالگی ام را پشت سر می گذارم.

سارا!این روزها من باید کار کنم

وهر ماه اجاره خانه بپردازم

شهریه دانشگاه بدهم

وشبها با دست پر به خانه بروم

سارا!

بیا برگردیم لای همان کتاب های مدرسه

وباهم

شعر فرزندان ایران را

باصدای بلند بخوانیم

سارا!من هنوز مثل آنروزها

گریه نمی کنم

اما امروز خیلی دلم می خواهد

از صدای گاو عمو حسین

بترسم وگریه کنم

سارا!

شناسنامه ام دروغ می گوید

من بزرگ نشده ام

+ نوشته شده توسط امید سوماری در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 3:0 بعد از ظهر |
چقدر دنبال پروانه ها می دوی ؟!

بس کن سارا!

خودت را که هیچ

مرا نیز از پا می اندازی خواهرم!

آخر من دیگر نمی توانم

پابه پای هفت سالگی تو

راه خانه تا مدرسه را یک نفس بدوم

..... امروز از تو

تنها خاطره ای جاری است

و از من عصایی

که راه خانه ام را

گم نکنم.

+ نوشته شده توسط امید سوماری در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 2:41 بعد از ظهر |

این راه ها را

به خاطر تو آمده ام

سارا!

برایم چند خط

از انشای دبستانی ات می خوانی؟

ازمن

اگرچه سن وسالی گذشته است

اما ساراجان!

به خداهنوز آرزویم این است که:

کاش بزرگ نمی شدم

سارای من!

دعاکن هیچ وقت

همرنگ آدم بزرگ ها نشوم

مرا

به خدایم بسپار.

 

+ نوشته شده توسط امید سوماری در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:50 قبل از ظهر |